تبليغاتX
پاپیتال
زندگی

IN GOD WE TRUST

ای دل گر رفع احتیاجت هوس است
بر خویش بگیر تنگ تا دست رس است
حاجت کم تر چو دستگه نیست فراخ
خاریدن گوش را یک انگشت بس است

راز دو جهان به تنگ دستان بسپار
اسرار بلند را به پستان بسپار
می خورده سفال نم به بیرون ندهد
گر راز دلی هست به مستان بسپار

این تازه بنا که عرش همسایه ی اوست
رفعت حرفی ز رتبه ی پایه ی اوست
باغیست که هر ستون سبزش سرویست
کاسایش خاص و عام در سایه ی اوست

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 20:23  توسط هیتلر  | 

IN GOD WE TRUST

با نی گفتم که بر تو بی داد ز کیست
بی هیچ زبان ناله و فریاد تو چیست
گفتا که ز شکری بریدند مرا
بی ناله و فریاد نه بتوانم زیست

زنهار به خویشتن مده ره غم را
مگزین به جهان صحبت نا محرم را
با تره و نانی چو قناعت کردی
بر تره مسنج سبلت عالم را

کوتاه کند زمانه این دمدمه را
وز هم بدرد گرگ فنا این رمه را
اندر سر هر کسی غروریست ولی
سیلی اجل قفا زند این همه را

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 12:51  توسط هیتلر  | 

IN GOD WE TRUST

یک روز مباد و هر بلایی بادم
روزی که به دل بی غم رویت،شادم
روزی که به رویت ای وطن می نگرم
ویران تو ازرد به هزار ابادم

جوی است خموش،اسیاب افسرده
هر بیش و کمی در ان بهم برخورده
یک زن پس زانویش به غم سر برده
دانی چه شده است،اسیابان مرده

نه دود منی گز اتشم بگشایی
نه اتش من،که اتشم افزایی
ای دود من و اتش من هر دو ز تو
با دودت و اتش، ز چه رخ ننمایی؟

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 20:49  توسط هیتلر  | 

IN GOD WE TRUST

مگریز ز من که من خریدار توام
در من بنگر که نور دیدار توام
در کار من ا رونق کار توام
بیزار مشو ز من که بازار توام

من بر سر کویت استین گردانم
تو پنداری که من تو را می خوانم
نی نی رو رو که من تو را می خوانم
خود رسم من است کاستین جنبانم

من پیر شدم پیر نه ز ایام شدم
از نازش معشوقه ی خود کام شدم
در هر نفسی پخته شدم خام شدم
در هر قدمی دانه شدم دام شدم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 23:7  توسط هیتلر  | 

IN GOD WE TRUST

ای ان که تو راست عار از دیدن من
مهرت باشد به جای جان در تن من
ان دست نگار بسته خواهم که زنی
با خون هزار کشته در گردن من

بختی نه که با دوست در امیزم من
صبری نه که از عشق بپرهیزم من
دستی نه که با قضا دراویزم من
پایی نه که از دست تو بگریزم من

سلطان گوید که نقد گنجینه ی من
صوفی گوید که دلق پیشینه ی من
عاشق گوید که درد دیرینه ی من
من دانم و من که چیست در سینه ی من

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 21:26  توسط هیتلر  | 

IN GOD WE TRUST

خشت سر خم ز ملک جم خوش تر
یک جرعه می از غذای مریم خوش تر
اه سحری ز سینه مست خراب
از ناله بو سعید و ادهم خوش تر

زان می که شراب جاودانی است بخور
سرمایه ی عیش این جهانی است بخور
سوزنده چو اتش است لیکن غم را
برنده چو اب زندگانی است بخور

سستی مکن و فرضیه ها را بگذار
و ان لقمه که داری ز کسان باز مدار
در خون کس و مال کسی قصد مکن
در عهده ی ان جهان منم باده بیار

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 21:2  توسط هیتلر  | 

IN GOD WE TRUST

عشق امد و شد چو خون اندررگ و پوست
تا کرد مرا تهی و پر کرد ز دوست
اجزای وجودم همگی دوست گرفت
نامیست ز من بر من و باقی همه اوست

غازی به ره شهادت اندر تک و پوست
غافل که شهید عشق فاضل تر از اوست
فردای قیامت این بدان کی ماند
کان کشته ی دشمن است و این کشته ی دوست

هر چند که ادمی ملک سیرت و خوست
بد گر نبود به دشمن خود نیکوست
دیوانه دل کسیست کین عادت اوست
کو دشمن جان خویش می دارد دوست


 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 20:21  توسط هیتلر  |